امروز روز خوبی داشتم
خانم سروش بهم زنگ زد و واسه داوری المپیاد ایرانیان (اسکیت) ازم خواست که برم.
خیلی خوشحال شدم٬ امیدوارم اولین تجربه داوری کشوری خوبی داشته باشم
و پله های ترقی رو یکی یکی تی بکشم
.
واسه آقای حورایی هم خوشحالم
اونم داره یکی یکی پله ها رو تی می کشه!!!
من که خیلی دوسش دارم٬ واقعا انسان خوبیه...
انشالله که همیشه موفق و موفق تر باشه
فردا دارم می رم تهران
یک نوع سفر کاری![]()
دعا کنید ![]()
هر چی دنبال متن گشتم که واسه این روز مناسب باشه چیزی پیدا نکردم
این جمله هم که دیگه خیلی تکراری شده: مادر روزت مبارک
اما گویا چیز دیگه ای بلد نیستم!!!
مادر کلمه پر مفهومیه!!! در اون رنج٬ خوشی٬ صبر٬ درد٬ طاقت٬ نجابت٬ گذشت٬ فداکاری٬ عشق٬ و محبت نهفته شده. مادر اگه نبود جهان نبود.
اینا همه حرفاییه که هممون بلدیم و پشت سر هم می تونیم واسه مادر صفت ردیف کنیم.
اما چند نفرمون واقعا حرمتش رو حفظ می کنیم٬ نمی دونم!!!
چند نفر اونطور که شایسته مقامش هست باهاش برخورد می کنیم؟ چند نفر اون رو واسه غذا پختن و جمع و جور کردن می خوایم٬ مثل کاری که یک کارگر هم می کنه!!! ببخشید اینطوری گفتم٬ اما کسی رو می شناسم که مادرش رو فقط واسه همین می خواد و یا شاید هم اینطور وانمود می کنه!!!
راستی واسه مامان ها و خانم هاتون هدیه روز زن٫ لوازم خونه نخرید
٬ بر می گرده به همون قضیه که گفتم
. مامان من که اگه واسش لوازم خونه و آشپزخانه بخریم٬ پخ پخ![]()
خلاصه همه اینارو گفتم که آخرش بگم: ننه جان روزت مبارک
خیلی i love you
الان می گن: بی ادب ننه چیه؟![]()
![]()
بگو مامان. خب اشکالی نداره. مامان جونم عزیز دلم بازم روزت مبارک.
هیچ کدوم با هم فرقی نداره٬ همش مثل همه٬ لحن بیانش فرق می کنه که خب اینم خیلی مهمه که آدم حرفش رو چه جوری بزنه.
خلاصه بازم:
روزت مبارک ای زن٬ ای مظهر پاکی و آرامش٬ ای روح خدا٬ ای شادی بخش٬ ای مادر
آنچه ميخوانيد، بخشهايي از اين کتاب است: پدرم بين آفريقا و چين تجارت ميکرد و من فقط خرج ميکردم، هر طوري که ميخواستم. پاريس و لندن را خوب ميشناختم، چون همه لباسهايم را از آنجا ميخريد.
طي ديداري که به اصرار امام موسي صدر برگزار شد، ايشان به من گفت: «ما مؤسسهاي داريم براي نگهداري بچه هاي يتيم. فکر ميکنم کار در آنجا با روحيه شما سازگار باشد. من ميخواهم شما بيايي آنجا با چمران آشنا شوي» و تا قول رفتن به مؤسسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم.
يک شب در تنهايي همانطور که داشتم مينوشتم، چشمم به يک نقاشي که در تقويميچاپ شده بود، افتاد. يکي از نقاشي ها زمينهاي کاملا سياه داشت و وسط اين سياهي، شمع کوچکي ميسوخت که نورش در مقابل اين ظلمت، خيلي کوچک بود. زير نقاشي به عربي شاعرانهاي نوشته شده بود:
«من ممکن است نتوانم اين تاريکي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان ميدهم و کسي که دنبال نور است، اين نور هر چقدر کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».
آن شب، تحت تاثير اين شعر و نقّاشي خيلي گريه کردم.
هنوز پس از گذشت اين مدّت، نميتوانم نهايت حيرتم را در اوّلين برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصوير درک کنم. او کسي نبود جز «مصطفي چمران»... .
مصطفي لبخند به لب داشت و من خيلي جا خوردم، فکر ميکردم کسي که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او ميترسند، بايد آدم قسياي باشد، حتي ميترسيدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگير کرد... .
مصطفي شروع کرد به خواندن نوشتههاي من، گفت: «هر چه نوشتهايد خواندهام و دورادور با روحتان پرواز کردهام» و اشکهايش سرازير شد... .
من با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بودم. حجاب درستي نداشتم و ... .
يادم هست در يکي از سفرهايي که به روستاها ميرفتيم، مصطفي در داخل ماشين هديهاي به من داد. اوّلين هديهاش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بوديم، خيلي خوشحال شدم و همانجا باز کردم ديدم روسري است. يک روسري قرمز با گلهاي درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شيريني گفت: «بچهها دوست دارند شما را با روسري ببينند».
من ميدانستم بقيه افراد به مصطفي حمله ميکنند که شما چرا خانميرا که حجاب ندارد ميآوري مؤسّسه، ولي مصطفي خيلي سعي ميکرد ـ خودم متوجّه ميشدم ـ مرا به بچهها نزديک کند. نگفت اين حجابش درست نيست، مثل ما نيست، فاميل و اقوام آنچناني دارد، اينها روي من تاثير گذاشت. او مرا مثل يک بچه کوچک قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد... .
آن روز همين که رسيد خانه (دو ماه از ازدواجشان گذشته بود) در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفي شروع کرد به خنديدن. مصطفي پرسيد «چرا ميخندي» و غاده که چشمهايش از خنده به اشک نشسته بود گفت «مصطفي تو کچلي ... من نميدانستم!» مصطفي هم شروع کرد به خنديدن... .
...گفتند داماد بايد بيايد کادو بدهد به عروس. اين رسم ماست. داماد بايد انگشتر بدهد. من اصلا فکر اينجا را نکرده بودم. مصطفي وارد شد و يک کادو آورد، رفتم باز کردم ديدم شمع است. کادوي عقد، شمع آورده بود. متن زيبايي هم کنارش بود. سريع کادو را بردم قايم کردم. همه گفتند چي هست، گفتم «نميتوانم نشان بدهم» اگر ميفهميدند ميگفتند داماد ديوانه است. براي عروس کادو شمع آورده.
مادرم گفت: «حال شما را کجا ميخواهد ببرد؟ کجا خانه گرفته؟» گفتم: ميخواهم بروم مؤسسه با بچهها » مادرم رفت آنجا را ديد، فقط يک اتاق بود با چند صندوق ميوه به جاي تخت ... .
مادرم يک هفته بيمارستان بستري بود ... مصطفي دست مادرم را ميبوسيد و اشک ميريخت. مصطفي خيلي اشک ميريخت. مادرم تعجب کرد. شرمنده شده بود از اين همه محبت.
روزي که مصطفي به خواستگاري ام آمد مامان به او گفت: «شما ميدانيد اين دختر که ميخواهيد با او ازدواج کنيد چطور دختري است؟ اين صبحها که از خواب بلند ميشود هنوز رفته که صورتش را بشويد و مسواک بزند کسي تختش را مرتب کرده ليوان شيرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده کردهاند. شما نميتوانيد با مثل اين دختر زندگي کنيد، نميتوانيد برايش مستخدم بياوريد اينطور که در خانهاش هست». مصطفي خيلي آرام اينها را گوش داد و گفت: «من نميتوانم برايش مستخدم بياورم، اما قول ميدهم تا زندهام، وقتي بيدار شد، تختش را مرتب کنم و ليوان شير و قهوه را روي سيني بياورم دم تخت» و تا شهيد شد، اينطور بود. حتي وقتهايي که در خانه نبوديم در اهواز در جبهه اصرار ميکرد خودش تخت را مرتب کند. ميرفت شير ميآورد خودش قهوه نميخورد ولي ميدانست ما لبنانيها عادت داريم، درست ميکرد.
... من گاهي به نظرم ميآمد مصطفي سعهاي دارد که ميتواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختيهاي زندگي مشترکمان در مدرسه جبل عامل را.
خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد يتيم ... يادم هست اولين عيد بعد از ازدواجمان ( که لبنانيها رسم دارند و دور هم جمع ميشوند ) مصطفي مؤسسه ماند نيامد خانه پدرم. آن شب از او پرسيدم؛ «دوست دارم بدانم چرا نيامديد خانه پدرم» مصطفي گفت، الان عيد است خيلي از بچهها رفتهاند پيش خانوادههايشان اينها که رفتهاند وقتي برگردند براي اين دويست، سيصد نفري که در مدرسه ماندهاند تعريف ميکنند که چنين و چنان. من بايد بمانم با اين بچهها ناهار بخورم سرگرمشان کنم که اينها هم چيزي براي تعريف کردن داشته باشند». گفتم: «خوب چرا مامان برايمان غذا فرستاد نخورديد؟ و نان و پنير و چاي خورديد» گفت: «اين غذاي مدرسه نيست». گفتم: «شما دير آمديد بچهها نميديدند شما چي خوردهايد» اشکش جاري شد گفت: «خدا که ميبيند».

...آخرين نامه مصطفي را باز کرد و شروع به خواندن کرد: «من در ايران هستم ولي قلبم با تو در جنوب است در مؤسسه در صور. من با تو احساس ميکنم فرياد ميزنم ميسوزم و با تو ميدوم زير بمباران و آتش. من احساس ميکنم با تو به سوي مرگ ميروم، به سوي شهادت؛ به سوي لقاي خدا با کرامت. من احساس ميکنم هر لحظه با تو هستم حتي هنگام شهادت. حتي روز آخر در مقابل خدا. وقتي مصيبت روي وجود شما سيطره ميکند، دستتان را روي دستم بگيريد و احساس کنيد که وجودتان در وجودم ذوب ميشود. عشق را در وجودتان بپذيريد. دست عشق را بگيريد. عشق که مصيبت را به لذت تبديل ميکند مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...».
حتي حاضر نبود کولر روشن کند. اهواز خيلي گرم بود و پاي مصطفي توي گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون ميآمد اما ميگفت، «چطور کولر روشن کنم وقتي بچهها در جبهه زير گرما ميجنگند».
غاده اگر ميدانست مصطفي اين کارها را ميکند، عقب نميماند، اهواز ميماند و اينقدر به خودش سخت ميگيرد هيچ وقت دعا نميکرد زخمي بشود و تير به پايش بخورد. هر کس ميآمد مصطفي ميخنديد و ميگفت: «غاده دعا کرده من تير بخورم و ديگر بنشينم سر جايم».
قرار نبود برگردد... من امشب براي شما برگشتهام
- نه مصطفي تو هيچ وقت به خاطر من برنگشتهاي براي کارت آمدي
- امشب بر گشتم به خاطر شما از احمد سعيدي بپرس من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم هواپيما نبود. تو ميداني من در همه عمرم از هواپيماي خصوصي استفاده نکردهام ولي امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپيماي خصوصي آمدم که اينجا باشم... .
وارد اتاق شدم ديدم مصطفي روي تخت دراز کشيده فکر کردم خواب است او را بوسيدم. مصطفي روي بعضي چيزها حساسيت داشت يک روز که آمدم دمپاييهايش را بگذارم جلوي پايش خيلي ناراحت شد دويد دو زانو شد و دستهايم را بوسيد... آن شب خيلي تعجب کردم که وقتي حتي پايش را بوسيدم تکان نخورد احساس کردم بيدار است اما چيزي نميگويد چشمهايش را بسته بود... و گفت: «من فردا شهيد ميشوم» ... ولي من ميخواهم شما رضايت بدهيد اگر رضايت ندهيد شهيد نميشوم ... من فردا از اينجا ميروم و ميخواهم با رضايت کامل شما باشد... آخر رضايتم را گرفت ... . نگاهش کردم گفتم : «يعني فردا که بروي ديگر تو را نميبينم؟» مصطفي گفت :«نه»
غاده در صورتش دقيق شد و بعد چشمهايش را بست و گفت: «بايد ياد بگيرم، تمرين کنم چطور صورتت را با چشم بسته ببينم» . يقين پيدا کردم که مصطفي امروز اگر برود ديگر بر نميگردد. دويدم و کلت کوچکم را بر داشتم آمدم پايين. نيتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود ... مصطفي در اتاق نبود... .
...بعد بچهها آمدند که ما را ببرند بيمارستان گفتند دکتر زخمي شده، من بيمارستان را ميشناختم وارد حياط که شديم من دور زدم رفتم طرف سردخانه. ميدانستم که مصطفي شهيد شده و در سردخانه است زخمي نيست.
من آگاه بودم که مصطفي ديگر تمام شد... .
احساس ميکردم خدا خطرات زيادي رفع کرد به خاطر مرد صالحي که يک روز قدم زد در اين سرزمين به خلوص ... مصطفي ظاهر زندگيش همه سختي بود. واقعا توي درد بود مصطفي. خيلي اذيت شد. شبها گريه ميکرد راه ميرفت ..بيدار ميماند ..آن لحظه در سردخانه وقتي ديدم مصطفي با آن سکينه خاطر خوابيده، آرامش گرفتم.
چون ما در تهران خانه نداشتيم، در مسجد محل، محله بچگياش غسلش داده بودند و او با آرامش خوابيده بود من سرم را روي سينهاش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم ... .
... تا ظهر مراسم تمام شد و مصطفي را خاک کردند. آن شب بايد تنها برميگشتم آن لحظه احساس کردم که مصطفي واقعا تمام شد... . بعد از شهادت مصطفي از خانه بيرون آمدم چون مال دولت بود هيچ چيز جز لباس تنم نداشتم ... .
... هر شب را يکجا ميخوابيدم و بيشتر در بهشت زهرا کنار قبر مصطفي ... .
از لبنان که آمديم هرچه داشتيم گذاشتيم براي مدرسه و در ايران هم که هيچ ... .
ميگفت دوست دارم از دنيا بروم و هيچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر اين را هم يکجور نداشته باشم بهتر است ... .
خدايا من از تو يک چيز ميخواهم با همه اخلاصم که محافظ غاده باش و در خلا تنهايش نگذار! من ميخواهم که بعد از مرگ او را ببينم در پرواز. خدايا! ميخواهم غاده بعد از من متوقف نشود و ميخواهم به من فکر کند مثل گلي زيبا که در راه زندگي و کمال پيدا کرد و او بايد در اين راه بالا و بالاتر برود. ميخواهم غاده به من فکر کند، مثل يک شمع مسکين و کوچک که سوخت در تاريکي تا مرد و او از نورش بهره برد براي مدتي بس کوتاه.
ميخواهم او به من فکر کند، مثل يک نسيم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوي کلمه بينهايت .

و فاطمه- سلام الله علیها-را جلال و جبروت و عظمتی است كه در ورای او، هیچ جلالی نیست، مگر جلال خداوند- جل جلاله - و هم او را بخشش و عطا و كرمی است كه در ورای او هیچ نوال و كرامتی نیست، مگر نوال خداوند-عم نواله.
آسمان، این شب ها كه می رسد، عجیب بی قراری می كند و زمین، داغ دلش تازه می شود و زخم شرمش، سر باز می كند. ملكوتیان حق دارند سر بر دیوار عرش بگذارند و های های گریه كنند. و تنها خداست كه می تواند، تسلای دل علی باشد.
ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گریه اختیار كند و ستارگان چه كنند، اگر سر بر شانه یكدیگر نگذارند و مصیبت را زبان نگیرند.
آن خانه نمی دانم آن شب به چه قدرتی بر پای ایستاده بود. آن مدینه چه مدینه ای بود كه چنین مصیبتی را تاب آورد و در هم نشكست. آن چه قبرستانی بود كه سرچشمه عصمت را در خویش فرو برد و دم بر نیاورد. آن چه خاكی بود كه به خود جرأت داد، فاطمه را از علی جدا كند؟
چرا آن خانه بر جای ماند؟ چرا مدینه ویران نشد؟ چرا آسمان در خود نپیچید؟ چرا بغض زمین نتركید؟ چرا عالم فرو نریخت؟
گفته اند در عاشورا وقتی زخم در جان خورشید نشست و زمین، پیكر مبارك حسین را بر خویش قطعه قطعه دید، به لرزه درآمد و آسمان تیره و تار شد و غبار خشم خداوند از جای جنبید. در آنجا سجاد - سلام الله علیه- دست بر زمین كوفت و زمین را به آرامش خواند، سر به آسمان برداشت و آسمان را دعوت به سكوت كرد.
آسمان و زمین هر دو، تنها در اجابت فرمان امام خویش آرام گرفتند، دندان بر جگر نهادند، خون به لب آوردند، ولی دم نزدند. مویه كردند، ولی فغان نكردند. در خویش شكستند و گریستند، اما ضجه نزدند.
چه رازی بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نریخت، مدینه زیر و زبر نشد، عمود خیمه آسمان نشكست و زمین، متلاشی نگشت؟ آفرینش این تحمل را از كجا آورده بود؟
مگر نه زهرا، والاترین محبوبه خداوند بود و خدا به بهانه وصلتش فرموده بود: احبّ النساء الی . مگر نه فاطمه، محور كسا بود و بقیه وابستگان او؟ پیامبر پدر او بود و علی، همسر او و حسنین فرزندان او؟- سلام الله علیهم اجمعین- هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها .
مگر نه رضای خداوند در گرو رضایت مرضیه بود و غضب خداوند در گرو خشم او؟ مگر نه صدیقه كبری راز آفرینش زن بود و بهانه خلقت نسوان؟ مگر نه فاطمه شبیه ترین بود به رسول خدا؟ ما رأیت احداً كان اشبه كلاماً و حدیثاً من فاطمة برسول الله صلی الله علیه وآله وسلم .
مگر نه فاطمه، آخرین مشایع و اولین مستقبل پیامبر بود؟ مگر نه فاطمه راست گوترین موجودات بود پس از رسول خدا؟ مگر نه فاطمه، پاره جگر پیامبر بود و عزیز مسلم خداوند جل و علا؟ مگر نه... .
چه رازی بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نریخت، مدینه زیر و زبر نشد، عمود خیمه آسمان نشكست و زمین متلاشی نگشت؟
آفرینش این تحمل را از كجا آورده بود؟
كسی هست در خانه فاطمه پس از او كه شاید این راز سر به مهر، به دست های او گشوده شود؛ او اسماء، محرم اسرار فاطمه است. از او بپرسید، شاید پاسخ بگوید.
بگوید كه: آری حسنین سر به پای مادر نهاده بودند و پایه های عرش را ضجه های خویش می لرزاندند. زینب و ام كلثوم، كائنات را با موهای خویش پریشان می كردند.
چروك بر پیشانی آسمان افتاده بود، زمین از درد به خود می پیچید، ناله های فرشتگان، داغ پیامبر را دوچندان می كرد. ولی چه بود آنچه آفرینش را بر پای نگاه می داشت؟
در آن شب تغسیل ماه، من دیدم كه علی در مأمن تاریكی، سر بر دیوار خانه فاطمه، سر بر محور آفرینش، سر بر عمود آسمان نهاده بود و زار زار می گریست .
اگر در عاشورا، سجاد ـ علیه السلام ـ مشت بر زمین كوفت و آسمان را به آرامش خواند، در آن شب، علی سر بر دیوار كائنات، ملتقای زمین و آسمان، محور آفرینش می سایید و با وجود بی قرار خویش همه را به آرامش می خواند.
مظلومیت آنچنان بر وجود تو سایه افكنده است كه یادت، بی اراده و ناگزیر، آتش بر خرمن وجود می افكند و خاطره ات، بغض را در گلو می شكند.
در آن خانه كوچك، رازی به وسعت تاریخ نهفته است. چنان مظلومیتی بر آن خانه كوچك سایه افكنده و چنان زخمی بر آن جگر تاریخ نشسته است كه هیچ حادثه ای نمی تواند دل های شیعیان، طواف كنندگان آن حرم خداوند را مسرور كند.
آری، آن مظلومیت نیلی كه بر چهره تو نشسته بود، نمی گذارد كه لبخند بر چهره نه تشیع و نه اسلام، كه حتی انسانیت پس از تو بنشیند.
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
منبع: یادداشتی از سید مهدی شجاعی
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من
حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي
يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه
شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم
چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو
خيلي مشغول بودي.
يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي
جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.
خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و
در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.
تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اون همه کارهاي مختلف گمان مي کنم
که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار
هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي
که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي
و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.
بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون
را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت
زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر
نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را
کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛
و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي.
بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي
و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در
کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش
را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان
دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.
خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم
منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم
به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،
مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
دوست و دوستدارت:خدا


