تبليغاتX
آیا نمیداند که همانا خدا ناظر اوست
امروز جمعه است٬ یکی دیگه از روزهای خوب خدا که می گن متعلق به آقا امام زمان است. یادش به خیر وقتی که ایران بودم سعی می کردم هر شب جمعه برم حرم. اما الان دیگه جایی رو واسه رفتن و دردودل کردن ندارم.

کیلومترها از وطن و خانواده دورم و وقتی دلم می گیره٬ یا دل تنگی مو قورت می دم و یا با همسرم دردودل می کنم. چی بگم که هیچ جا ایران نمی شه٬ درسته که کلی گرفتاری اونجا انتظار آدم رو می کشه اما ریشه آدم یک چیز دیگه ست! جایی که راحت با آدم هاش حرف می زنی و درددلت رو بهشون می گی...

دست تقدیر حدود ۱ ماه پیش ما رو به وطن کشوند و کاش نمی کشوند٬ بعد از ۷ ماه حالا باید واسه فوت خواهر جوونم می رفتیم ایران. خبری که شوکه کننده بود و هنوز هم رفتنش رو باور نمی کنم٬ وقتی همسرم این خبر رو بهم داد فکر کردم یک شوخی است٬ اما متاسفانه نبود. خلاصه بعد از ۲ روز ما ایران بودیم و مستقیما رفتیم بهشت رضا...

من تشیع جنازه نبودم و هنوز رفتنش رو باور ندارم٬ خدا به مادر و پدرم صبر بده که داغ دختر ۲۸ سالشون رو باید تحمل کنن. داغ دختری که با دلتنگی و کوله باری از غم رفت...

چی بگم که نگفتنم بهتر از گفتنه!!!

زندگی ست و کاریش نمی شه کرد. باز هم خدا رو شکر...

خدایا خودت کمکمون کن٬ خودت ما رو از شر شیطان رانده شده از بهشت در امان نگه دار...

التماس دعا

.....................................

شمایی که این متن رو خوندی٬ واسه شادی روح خواهرم دعا کن

 

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در جمعه 1388/08/15 و ساعت 9:19 PM |
سلام

بازم من اومدم این دفعه بعد از فکر کنم ۴ ماهی می شه٬ دقیقا نمی دونم!

عید نوروز اومد و رفت اما من اصلا نیومدم و تبریک نگفتم. گویا این بلاگ به سمت کپک زدن پیش می رفت که دیشب یک ذوق زدگی باعث شد که دوباره بیام و آپ کنم.

عید اومد و رفت٬ اما متفاوت از سال های پیش٬ بدون دید و بازدید٬ و به دور از خانواده٬ اما کنار خانواده ای جدید و با آدم های جدید. کنار پدر و مادری جدید و دلسوز و مهربان٬ که در این دیار غربت نعمت بزرگی هستند. کنار همسری مهربان. خلاصه ما هم رفتیم خونه بخت. اونم اونور دنیا!

همه اینها رو گفتم که بگم از اونجایی که اینجا کار چندانی ندارم و دیشب با خانواده نشسته بودیم و یک مسابقه رو پیگیری می کردیم ( از این مسابقه ها که یک جدول حروف است و باید کلمه مورد نظر رو حدس بزنی) با خودمون گفتیم این دفعه زنگ بزنیم و ما هم یک جوابی بدیم. دو بار زنگ زدیم و وصل نشدیم به استودیو٬ و هر دوبار هم کلمه مورد نظرمون اشتباه بود٬ اما بار سوم پدر شوهرم یک کلمه گفت و ما هم با شک و تردید زنگ زدیم به برنامه و گفتیم خانم کلمه شب کور نمی شه ؟ گفت چرا نمی شه! همه کلی ذوق کردیم که الان کلی برنده شدیم! اما فهمیدیم چون جواب رو آخر مسابقه دادیم اون جایزه اصلی رو نمی بریم.

ولی به این همه خنده و ذوق زدگی می ارزید. خلاصه جاتون خالی!

خوش گذشت.

خب گویا وقت رفتنه.

پس التماس دعای مخصوص دارم.

+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در یکشنبه 1388/02/06 و ساعت 4:4 PM |
این روزا خیابونا پر شده از پرچم و چادر و شعر و تسلیت و چایی و خرما و نبات.

و این نشون می ده یک محرم دیگه از راه رسیده. مردم بدجوری شور حسینی دارند و یا حداقل اینطوری نشون می دند. ربطی هم به قیافه شون نداره، پسرای ابرو برداشته و دخترای هفت قلم آرایش کرده همه میان در عزای حسین ع . و این چه چیزی رو نشون می ده؟ توی برف میان وسط خیابون و سینه زنی و عزاداری می کنن.

نمی دونم اینا خوبه یا بده؟ هر چی هست اعتقاده مردمه. و حتماً واسشون یک دنیا ارزش داره. و بهش ایمان دارن. شاید خیلی خیلی خیلی هم اسراف بشه. یک عده آدم شکم گنده باز شکم هاشون گنده تر بشه و اون ضعیفا... درست مثل افطاری های ماه رمضان...

من هنوز هدف از این چایی دادن های تو خیابون رو نفهمیدم!!! یک نوع عزاداریه، درست. اما هدفش چیه که چایی می دن؟ البته قشنگه، نمی دونم...

کاش کمی حسینی بودیم و حسینی بودن رو یاد می گرفتیم...

ایام تسلیت باد



+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در سه شنبه 1387/10/17 و ساعت 12:36 PM |
آخر ترم است و من دانشجو!!!

باز آخر ترم شد و یاد درس ها افتادم.

یاد سیل عظیم تحقیقات

یاد تحویل پایان نامه و ارایه گزارش کارورزی که از ترم قبل مونده

یاد حجم زیاد کتب و تکمیل جزوات

یاد استرس و دلشوره و بیدار خوابی های شب های امتحان

دیگه ترم آخره و راحت می شم.

بالاخره می شم لیسانسه مملکت که هیچی بارش نیست!!!

بعد انشالله می شم فوق لیسانسه این مملکت که اگه خدا بخواد به اندازه 2 قرون چیزی بارم باشه!!!

تازه اگه خدا بخواد، اگر هم نخواست که بازم هیچی بارم نیست.

خوشم میاد از اعتماد به نفس خودم که انقدر به خودم روحیه می دم.

اصلا با این اوصاف من دشمن می خوام چی کار!!!

خلاصه محتاجیم به دعای دوستان عزیز

برای سپری شدن این ترم آخری


نمی دونم چی شده که اینطوری شده

البته دونستنش رو که می دونم

اما باید چی کار کرد؟

به قول آقای حورایی که اونم از قول یکی دیگه می گه: سؤالات مخرب نپرسید(چرا)، سؤالات سازنده بپرسید(چگونه، چی کار کنم)

حالا منم از خودم می پرسم چی کار کنم که همه چیز خوب بشه.

می دونید مشکل اینجا نیست که ندونم، می دونم و عمل نمی کنم، و این خیلی بده!!!

گاهی وقتا توانایی عمل کردن به خیلی از کارها رو ندارم.

نمی دونم چرا؟!!! شاید چون فکر می کنم واسه شخصیتم بده!!! چه حرف غریبی!!!

شاید چون از اول یک طوره دیگه بودم و حالا می خوام که طور دیگه باشم و تغییر همیشه سخته، اما ممکن...

می دونم که باید عوض بشم، اما قبول کن که سخته...

نمی دونم، به هر حال خواستن توانستنه

حرف زیاد است و...

شاید با کمی صبر همه چیز درست بشه...

امیدوارم





+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در سه شنبه 1387/10/03 و ساعت 11:9 PM |
امشب عکس و فیلمم رو گرفتم

قشنگ شده بود

باشد خاطره ای برای نوادگانمان، تا ما رو ببینن و حال کنن!!!

جات خیلی خالی بود.

کاش با هم می رفتیم...

...............

پی نوشت: این بلاگفا هم که شکلک هاشو برداشته، نمی ذاره آدم راحت ابراز احساسات کنه!!!


+ نوشته شده توسط یک بنده خدا در سه شنبه 1387/10/03 و ساعت 0:18 AM |