چه قدر سخت است...

چه قدر سخت است، غم دنیا بر دوشت باشد و دم نزنی و راحت راه بروی و همه بگویند چه قدر آرامی!

سخت است شب ها کابوس ببینی و صبح آرام، دوباره روزت را شروع کنی.

سخت است که سختی ببینی و دم بر نیاوری

سخت است، سخت است که نتوانی اشک هایت را سرازیر کنی

و چه غمی است، نتوانی حرف بزنی

و اصلا انگار نه انگار که مشکلی وجود دارد.

به همین راحتی صورت مسیله را پاک کنی و از درون نابود شوی!!!

سخت است کابوس و اشک و آه و مدام خیال بافتن...

دنیای تمام نشدنی

دنیا چه قدر سخت است، چه قدر غریب است و چه دردناک. روحم را می شکند جانم را می خورد و دردهایش را به من تقدیم می کند. عزیزانم را می گیرد و باز تنهایی نصیب من می شود. اشک هایم را روان می سازد و خودش ان دور دورها ایستاده و با نیشخندی مرا نظاره می کند. اشتباهاتم را، اشتباهاتشان و اشتباهاتمان را به رخمان می کشد و دیر وقتی نمی شود که پرتابمان می کند به عقوبت اعمالتان و باز می گوید : ببین، ببین این تو هستی که چنین کردی زندگانی ات را. ویران کردی خودت و اطرافیانت را. این تو هستی که نابود کردی، تباه کردی. همه و همه را !!! باز هم آه از نهادم بیرون می اید. دیگر من و آه یکی شده ایم. روزگار به سختی می گذرد و من هر لحظه منتظر و چشم انتظار یک حادثه ناگوار دیگرم. منتظر یک اشتباه دیگر. منتظر یک خشم دیگر. نشسته ام و نظاره می کنم، فقط نظاره می کنم. مانند سگ پاولف شرطی شده ام به بدی ها و دیگر منتظر هیچ خوبی ای نیستم. اری دچار درماندگی اموخته شده، شده ام!!! اخر چه کنم؟ مگر کسی هم خواستار سخنان  من است؟ خدایا تو بگو. تو خودت بیا به زمین، بنشین کنارم تا کمی با تو سخن گویم. تو بشو مشاورم، رازدارم، محرم دل ترک برداشته خورد شده ام، تکه تکه شده ام. من اینجا گوشه تنهایی هایم، گوشه دلواپسی هایم، کنار حرف های نگفته ام، فقط به انتظار تو نشسته ام. تو فقط بگو کی می ایی؟

مادر

 الان داشتم اتفاقی ارشیوم رو نگاه می کردم که دقیقا بر خوردم به روز زن، روز زنی که امسال واسمون معنایی نداشت.روز زنی که خیلی سوت و کور گذشت. گذشت و رفت مثل روزهای دیگه، انگار که اصلا نبوده. مادرم، عزیزم دیگر نیستی که با تو سخن بگویم. نیستی که ما را ببینی و خوشبختی هایمان را نظاره گر باشی. دوست داشتم پیشمان می بودی. دوست داشتم دور هم می بودیم مثل گذشته های دور!!! اما چه کنم که دیگر نمی شود، دیگر نمی شود با هم بودن را تجربه کنیم. دلم گریه می خواهد، دلم هوار می خواهد،داد و بیداد می خواهد از این زمانه از این روزگار لعنتی از این درد و غصه و اه کشیدن ها. و می دانم که دلم هرگز ارام نخواهد گرفت از غم بی مادری، از غم فراق و غم چیزهایی که ندارم! دلم گریه می خواهد، پس چشمانم ببار، ببار که مرهمی هستی بر دل رنج کشیده ام. غصه هایم را فرجامی نیست. راستی مادر دوست داشتی چه برایت هدیه می اوردم؟ 

 

اخ خدایا که چقدر بغض در گلو دارم چه قدر که باید فرویش دهم. جلوی اشک هایم را می گیرم اما دیگر نمی توانم، نمی توانم قورتش بدهم! باید که روان شود تا که من سبک شوم. خدای من توی دنیای به این بزرگی چرا سهم من یک قفس شد؟ خدایا اخه چی بگم؟ اخ، آخ خدایا چی بگم؟ نمی گم و دوباره حرفام رو قورت میدم، می ریزم تو درونم و با خودم می برمش، می برمش مثل همیشه، اما نمیشه حملش کرد، اره نمی شه . ی جایی چه بخوام و چه نخوام غصه هام سر باز می کنه و می ریزه بیرون. درست مثل یک غده چرکی که زمانش که می رسه خودش سر باز می کنه و میاد بیرون. اخ خداااااااااااااااااااا! اخه پس کجایی؟ می دونم که هستی بازم شکرت که اگه نبودی نمی دونم چی می شد؟ خدا جونم دلم فقط می گه آه، آه ، آه و باز هم آه و آخ!!! خب بیچاره زیاد رنج کشیده، زیاد غصه خورده و زیاد قصه شنیده. این همه رو کجاش جا بده؟ خدایا دیگه چی بگم بهت؟ از کجاش بگم که خودت همه رو می دونی. بیا تو دلم و ی کم از غصه هاش رو بردار تا سبک بشم. زودتر بیا منتظرتم.

وای نمی دونی که این روزا چه قدر به فکر مادر هستم. به فکر نبودنش و اینکه اگر بود چه می شد و حالا که نیست چه می شود! اخ چی بگم اخه؟ وای مادر چه قدر دلم هوایت را کرده است و چه قدر به گذشته فکر می کنم و به اشتباهاتی که نباید رخ میداد!!! خدایا کمکم کن

زمونه غریبی است نازنین

توی این مملکت وانفسا، توی این دنیای بی در و پیکر، توی این گرونی و ...، اگه پول نداشته باشی باید بمیریییییییی

همین و دیگر هیچ.

باور نداری؟ می تونی ی بار و فقط ی بار امتحان کنی!

مردم از بس رفتم تو این سایت های موسسات ارشد. هنوز پاسخنامه رو نذاشتن ببینیم چند % جواب دادیم؟

بابا تو رو خدا جواب ها رو بذارید دیگه! واسه همه رشته ها هست الا رشته ما!!!

دعا کنید ی جای خوببببببب قبول بشم.

بی محتوا

می دونی بعد از 11 ماه بالاخره اومدم، اونم بعد از کنکور ارشد. بالاخره بعد از سه سال فارغ التحصیلی ارشد شرکت کردم و انشالله خدا بخواد قبول بشم.

خیلی دور شدم، دورتر از دور. تنهای تنها. توی این دنیا. 

نمی دونم چی می خوام، چی باید بگم، از کی بگم و از کجا بگم!!!

حرفهای نگفته تو دلم زیاده. از خدا و امام ها فاصله گرفتم، معنویتم کم شده. بی حال و حوصله ام. 

گمشدم تو این زمونه غریب و بی وفا. 

اره توقع دارم از این و اون. اما چه کنم؟ قورتش بدم؟ وقتی هم که می گی بهت می گن چرا این حرفارو می زنی؟ نگو. 

ای خدا. اصلا تهی ام. پوکم!!! یا شاید هم پوچم!

ناراحتم یا خوشحال؟ اصلا چی هستم؟

اصلا به من چه!!!

حالم خوش نیست. ولش کن. چرت می گم کلا!!!

facebook

سلام

واقعا واسم جالبه که چرا ما اینطوری شدیم!؟

تو  facebook که می رم خیلی دوست دارم برم عکس های بقیه آشناها رو ببینم. و وقتی می رم و عکساشون رو می بینم سردرد می گیرم! واقعا چرا اینطوری شدن؟

بابا تو اروپا هم مردم اینطوری نیستن دیگه!!!

درسته که اونا خیلیییییییییی راحتن٬ اما ما ایرانی هستیم و خیر سرمون اسم مسلمون رومونه!!! چرا جوونامون اینطوری افسارگسیخته شدن؟ مقصر کجاست؟

پدر و مادرها؟ دولت؟ ماهواره ها؟ ...

نمی دونم واقعا. من که سرم سوت می کشه!!!

هر کی واسه خودش تو فیس بوک  ی گالری داره و  توش پره از عکس های زیباش!!! اونم از نوع جذابش.

فکر می کنم واسه همینه که دیگه زندگی ها دوامی نداره و برکت از زندگی ها رفته و حلال و حروم معنی شو از دست داده و زندگی ها وحشیانه شده!!!

خدا رو شکر می کنم که ما از این قافله ی زیبا عقب موندیم و زندگی خودمون رو می کنیم.

من به شخصه واقعا از این وضعیت ناراحتم٬ وظیفه ما چیه؟ باید چی کار کنیم؟

شاید از نظر هم نسلی هام و دور و بری هام امروزی فکر نمی کنم و طرز فکرم بیشتر شباهت به مادربزرگ ها داره؟ نمی دونم!

اما می دونم سعی خودم رو می کنم که بچه هام به هیچ وجه اینطوری نشن. واقعا کار سختیه٬ فقط خود خدا باید نگه شون داره.

خدا به همه ما رحم کنه. واقعا مگه چه قدر زنده ایم که اینطوری رفتار می کنیم؟

بد نیست گاهی هم به اون دنیا فکر کنیم!!!

سال نو و دل کهنه!!!

سلام

بعد از مدت ها به سرم زد الان بیام و ی آپی بکنم!

اول از همه سال جدید مبارک

سال نو شد و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم٬ گرچه فی الواقع اولین سفره هفت سین مشترکمون بود و با کلی شوق چیدیمش٬ اما ته دلم ی غمی سنگینی می کرد و می کنه! غم از دست دادن خواهرم!!! خواهری که خیلیییییییی زود رفت. رفت و ما رو در ناباوری نبودنش گذاشت. هر روز یادش می کنم و با خودم می گم چرا؟ چرا به این زودی باید می رفت؟ نمی دونم. حتما بیشتر از این مهلت نداشت٬ خدا خودش بهتر می دونه. واقعا ما آدما چه جوری ایم؟ تا وقتی عزیزی در کنارمون هست خیلی راحت ازش می گذریم اما به محض اینکه از دستش می دیم فقط حسرت می مونه و بس!

شاید همه در از دست دادنش مقصر بودیم. خدایا...

آه آه و باز هم آه

هر وقت که اسم نیکتا میاد بعدش هم یک آه می یاد. هنوز باورم نمی شه. هنوز نمی تونم بعد از اسمش بگم خدا بیامرز

انگار هنوز کنار ماست. بیچاره مامان و بابام!!!

اومدم سال جدید رو تبریک بگم اما از غصه هام حرف زدم. خیلی وقتا دلم می خواست کاش ایران بودم و می تونستم حداقل جای خالی خواهرم رو کمی واسه پدر و مادرم پر کنم٬ کمی از زحماتشون رو جبران کنم و باهاشون باشم. اما...

زندگی ست دیگه...

خدایا به همه صبر و آرامش بده

الهی آمین

امیدوارم که سالی پر از امید و آرزو و موفقیت داشته باشید.

واسه خواهرم هم دعا کنید

فعلاً

انا لله و انا الیه راجعون

امروز جمعه است٬ یکی دیگه از روزهای خوب خدا که می گن متعلق به آقا امام زمان است. یادش به خیر وقتی که ایران بودم سعی می کردم هر شب جمعه برم حرم. اما الان دیگه جایی رو واسه رفتن و دردودل کردن ندارم.

کیلومترها از وطن و خانواده دورم و وقتی دلم می گیره٬ یا دل تنگی مو قورت می دم و یا با همسرم دردودل می کنم. چی بگم که هیچ جا ایران نمی شه٬ درسته که کلی گرفتاری اونجا انتظار آدم رو می کشه اما ریشه آدم یک چیز دیگه ست! جایی که راحت با آدم هاش حرف می زنی و درددلت رو بهشون می گی...

دست تقدیر حدود ۱ ماه پیش ما رو به وطن کشوند و کاش نمی کشوند٬ بعد از ۷ ماه حالا باید واسه فوت خواهر جوونم می رفتیم ایران. خبری که شوکه کننده بود و هنوز هم رفتنش رو باور نمی کنم٬ وقتی همسرم این خبر رو بهم داد فکر کردم یک شوخی است٬ اما متاسفانه نبود. خلاصه بعد از ۲ روز ما ایران بودیم و مستقیما رفتیم بهشت رضا...

من تشیع جنازه نبودم و هنوز رفتنش رو باور ندارم٬ خدا به مادر و پدرم صبر بده که داغ دختر ۲۸ سالشون رو باید تحمل کنن. داغ دختری که با دلتنگی و کوله باری از غم رفت...

چی بگم که نگفتنم بهتر از گفتنه!!!

زندگی ست و کاریش نمی شه کرد. باز هم خدا رو شکر...

خدایا خودت کمکمون کن٬ خودت ما رو از شر شیطان رانده شده از بهشت در امان نگه دار...

التماس دعا

.....................................

شمایی که این متن رو خوندی٬ واسه شادی روح خواهرم دعا کن

 

سلام

بازم من اومدم این دفعه بعد از فکر کنم ۴ ماهی می شه٬ دقیقا نمی دونم!

عید نوروز اومد و رفت اما من اصلا نیومدم و تبریک نگفتم. گویا این بلاگ به سمت کپک زدن پیش می رفت که دیشب یک ذوق زدگی باعث شد که دوباره بیام و آپ کنم.

عید اومد و رفت٬ اما متفاوت از سال های پیش٬ بدون دید و بازدید٬ و به دور از خانواده٬ اما کنار خانواده ای جدید و با آدم های جدید. کنار پدر و مادری جدید و دلسوز و مهربان٬ که در این دیار غربت نعمت بزرگی هستند. کنار همسری مهربان. خلاصه ما هم رفتیم خونه بخت. اونم اونور دنیا!

همه اینها رو گفتم که بگم از اونجایی که اینجا کار چندانی ندارم و دیشب با خانواده نشسته بودیم و یک مسابقه رو پیگیری می کردیم ( از این مسابقه ها که یک جدول حروف است و باید کلمه مورد نظر رو حدس بزنی) با خودمون گفتیم این دفعه زنگ بزنیم و ما هم یک جوابی بدیم. دو بار زنگ زدیم و وصل نشدیم به استودیو٬ و هر دوبار هم کلمه مورد نظرمون اشتباه بود٬ اما بار سوم پدر شوهرم یک کلمه گفت و ما هم با شک و تردید زنگ زدیم به برنامه و گفتیم خانم کلمه شب کور نمی شه ؟ گفت چرا نمی شه! همه کلی ذوق کردیم که الان کلی برنده شدیم! اما فهمیدیم چون جواب رو آخر مسابقه دادیم اون جایزه اصلی رو نمی بریم.

ولی به این همه خنده و ذوق زدگی می ارزید. خلاصه جاتون خالی!

خوش گذشت.

خب گویا وقت رفتنه.

پس التماس دعای مخصوص دارم.

محرم تسلیت باد

این روزا خیابونا پر شده از پرچم و چادر و شعر و تسلیت و چایی و خرما و نبات.

و این نشون می ده یک محرم دیگه از راه رسیده. مردم بدجوری شور حسینی دارند و یا حداقل اینطوری نشون می دند. ربطی هم به قیافه شون نداره، پسرای ابرو برداشته و دخترای هفت قلم آرایش کرده همه میان در عزای حسین ع . و این چه چیزی رو نشون می ده؟ توی برف میان وسط خیابون و سینه زنی و عزاداری می کنن.

نمی دونم اینا خوبه یا بده؟ هر چی هست اعتقاده مردمه. و حتماً واسشون یک دنیا ارزش داره. و بهش ایمان دارن. شاید خیلی خیلی خیلی هم اسراف بشه. یک عده آدم شکم گنده باز شکم هاشون گنده تر بشه و اون ضعیفا... درست مثل افطاری های ماه رمضان...

من هنوز هدف از این چایی دادن های تو خیابون رو نفهمیدم!!! یک نوع عزاداریه، درست. اما هدفش چیه که چایی می دن؟ البته قشنگه، نمی دونم...

کاش کمی حسینی بودیم و حسینی بودن رو یاد می گرفتیم...

ایام تسلیت باد



آخر ترم است و من دانشجو!!!

باز آخر ترم شد و یاد درس ها افتادم.

یاد سیل عظیم تحقیقات

یاد تحویل پایان نامه و ارایه گزارش کارورزی که از ترم قبل مونده

یاد حجم زیاد کتب و تکمیل جزوات

یاد استرس و دلشوره و بیدار خوابی های شب های امتحان

دیگه ترم آخره و راحت می شم.

بالاخره می شم لیسانسه مملکت که هیچی بارش نیست!!!

بعد انشالله می شم فوق لیسانسه این مملکت که اگه خدا بخواد به اندازه 2 قرون چیزی بارم باشه!!!

تازه اگه خدا بخواد، اگر هم نخواست که بازم هیچی بارم نیست.

خوشم میاد از اعتماد به نفس خودم که انقدر به خودم روحیه می دم.

اصلا با این اوصاف من دشمن می خوام چی کار!!!

خلاصه محتاجیم به دعای دوستان عزیز

برای سپری شدن این ترم آخری


نمی دونم چی شده که اینطوری شده

البته دونستنش رو که می دونم

اما باید چی کار کرد؟

به قول آقای حورایی که اونم از قول یکی دیگه می گه: سؤالات مخرب نپرسید(چرا)، سؤالات سازنده بپرسید(چگونه، چی کار کنم)

حالا منم از خودم می پرسم چی کار کنم که همه چیز خوب بشه.

می دونید مشکل اینجا نیست که ندونم، می دونم و عمل نمی کنم، و این خیلی بده!!!

گاهی وقتا توانایی عمل کردن به خیلی از کارها رو ندارم.

نمی دونم چرا؟!!! شاید چون فکر می کنم واسه شخصیتم بده!!! چه حرف غریبی!!!

شاید چون از اول یک طوره دیگه بودم و حالا می خوام که طور دیگه باشم و تغییر همیشه سخته، اما ممکن...

می دونم که باید عوض بشم، اما قبول کن که سخته...

نمی دونم، به هر حال خواستن توانستنه

حرف زیاد است و...

شاید با کمی صبر همه چیز درست بشه...

امیدوارم





یک برگ دیگر از زندگی

امشب عکس و فیلمم رو گرفتم

قشنگ شده بود

باشد خاطره ای برای نوادگانمان، تا ما رو ببینن و حال کنن!!!

جات خیلی خالی بود.

کاش با هم می رفتیم...

...............

پی نوشت: این بلاگفا هم که شکلک هاشو برداشته، نمی ذاره آدم راحت ابراز احساسات کنه!!!


مثل اینکه تنهایی

حس خوبی ندارم

فکر می کنم اونطوری که می خوام اوضاع پیش نمی ره!

گله دارم اونم از خودم...

خواهر دلم آشوبه

ایراد هم زیاد می گیرم٬ از زمین و زمان

شاید می خوام کمبود چیزی رو جبران کنم

اون چیه؟ نمی دونم! شاید کمبود تنبلیمه!

شاید هم...

به هر حال این کار نباید سر بگیره

امشب دلم گرفت

شاید چون کاری رو که خودم کردم در حقم ادا شد

اونم حتما تقصیر خودمه

در ضمن رفتارم هم خوب نیست

اصلا کلا گله دارم شاکی ام از خودم!

انگار که یک گمشده دارم٬ نمی دونم کجاست و چیه؟

حتما اون گمشده در وجود خودمه و من از دستش دادم

اونم تقصیر...

خودم کردم که لعنت بر خودم باد!!!

راست می گنا وقتی خودتو دوست نداشته باشی چه جوری می خوای دیگران رو دوست داشته باشی؟

شاید این نقطه عطفی باشه! کسی چه می دونه! هان؟

به قول آقای حورایی: تهوعی باید٬ تحولی شاید

به مناسبت...

برای عشقم

تولدت مبارک عزیزم

همسر خوب و مهربونم

اولین تولدت رو پیش هم نیستیم

انشالله سال دیگه...


به مناسبت روز جهانی معلولین

به من از راه نگویید خودم می بینم         

از شب و ماه نگویید خودم می بینم

جاده های سفرم تا به خدا نزدیک است

باز از چاه نگویید خودم می بینم

کاه را کوه نسازید دلم می گیرد

کوه را کاه نگویید خودم می بینم

از فریبایی چشمان گل نیلوفر

اینقدر آه نگویید خودم می بینم

من پر از زمزه ام٬ زمزمه های رفتن

به من از راه نگویید خودم می بینم

                                                                                                 شاعر نابینا

موسی عصمتی

*پاورقی: امروز از مرکز شهید جلیلیان(بهزیستی) بازدید داشتیم٬ شعر قشنگی بود. شما هم بخونید و قدر سلامتی مون رو بدونیم انشالله.راستی یادمون نره به حقوق معلولین هم باید کاملا احترام گذاشت...


ضریح طلای حرم حضرت ابوالفضل عباس (ع)

نظرت راجع به اینکه یک عده انسان مذهبی با عقاید خاص خودشون و عشق به ائمه طلاهاشون رو می فروشن و از هر جایی شده پول تهیه می کنند و می دند برای ساختن ضریح چیه؟

نظرت راجع به اینکه همین پول رو می شه واسه مردم فقیر و بیچاره خودمون خرج کنیم چیه؟

راجع به اینکه آیا حضرت ابوالفضل به این ضریح تمام طلا احتیاج داره یا نه چی می گی؟

آیا حضرت ابوالفضل ع بیشتر راضی نیست که حداقل با این پول ۱ نفر از مومنین و شیعیان هم وطنمون هم که شده از گرسنگی و فقر و اعتیاد و بی خانمانی و دزدی و فحشا و بی ایمانی و انحراف و ترک تحصیل نجات بدیم؟ یا آیا راضی نیست با این پول یک جوون به آرزوهاش برسه یا ازدواج کنه؟

چرا ما پولامون رو فقط به بیگانه ها روا می دونیم؟ چرا زورمون میاد به بغل دستی مون کمک کنیم و از گلوی خودمون و ملتمون می کشیم و می دیم فلان کشور بخوره؟

 

 

 

میلادت مبارک یا ضامن آهو

دوباره سلام بعد ۱۰۰ سال

این چند وقت که آپ نکردم٬ هم سرم شلوغ بود و هم حس و حال آپ کردن نبود. می دونم سیل مشتاقان خیلی بوده٬ واسه همین هم الان توضیح می دم کجا بودم و چی کار می کردم که خیلی از کنجکاوی ی طوریتون نشه.

این مدت بنده عروس شده بودم٬ مرسی ممنون نمی خواد تبریک بگی. نمی گم که با کی و کِی و کجا و چرا و چه جوری و ... تا تو ... بمونی. فقط می گم که تولد امام حسن مجتبی (ع ) بود.

بعدش هم با حاج آقا بودیم و مشغول درس و مشق و زندگی و از این چیزا.

خب از اینا بگذریم٬ چون دارم چند روز می رم تهران و تولد امام رضا (ع) جون نیستم گفتم زشته آدم مشهدی باشه و واسه تولد ولی نعمتش آپ نکنه. اینه که تشریف آوردم اینجا.

امروز دنبال جواب های یک مسابقه به مناسبت میلاد امام رضا(ع) بودم و همین طوری وب گردی می کردم که تو ی سایتی داستان های جالبی از عنایت امام دیدم و خیلی تاثیر گذار بود. اینکه ی مرد اتریشی بیاد به هر دلیلی حرم و ببینه همه به پنجره فولاد دخیل بستن و بگه اینجا چه خبره و اونم بره با آقا درد و دل کنه و پسرش که فلج بوده شفا بگیره و اونم  مسلمون بشه و بیاد مشهد زندگی کنه٬ و ی عالمه داستان دیگه که هممون شنیدیم و حتی دیدیم که چه طور امام رضا شفا می ده٬ اما ما که کنارشیم چه قدر واسه درمون مشکلمون بهش رجوع کردیم؟ چه قدر واسه تشکر ازش پیشش رفتیم؟چه قدر درس گرفتیم و ایمانمون بیشتر شده و تو زندگی مون تاثیر داشته. من که امروز به شخصه شرمنده شدم. منی که کنار حرمش هستم هر چند وقت یک بار بهش سر می زنم؟ چه قدر حق همسایگی شو ادا می کنم؟ چه قدر با کس دیگه ای که تو ی شهر دیگه و کشور دیگه زندگی می کنه تفاوت دارم؟ چه قدر این مجاورت تاثیر داشته؟ نمی دونم!!! شاید هیچی٬ حالا اگه خوشبینانه نگاه کنم خیلی کم!!!

دلمون خوشه شیعه ایم٬ شیعه هیچی٬ آبروی هر چی مسلمون و اسلام رو هم بردیم!!!( لطفا داد و بیداد نکنید٬ شما همه متدین و خوب هستید٬ خودم و امثال خودم رو می گم) ی چرخی که تو خیابونا بزنید کاملا شیعیان رو تشخیص می دید. انقدر تبش هم شدید شده که دیگه بالای شهر و پایین شهر نداره. بالای شهر ی جوره٬ پایین شهر ی جور. فساد همه جا هست. حالا یکی ش باکلاسِ٬ یکی ش هم بی کلاسِ. حالا از محیط های علمی بگیر و برو. تو دانشگاه٬ خوابگاه٬ خیابون٬ مدرسه٬ کافی شاپ٬ کافی نت٬ پارک٬ ٬race و... همه جا به نوعی می شه شیعیان رو دید و رفتار و اخلاقیات و همه چی شون رو تحسین کرد!!! راستی اینم بگم فساد چادری و غیر چادری نداره! یعنی اینکه نگید هر چی فساد زیر همون چادره!!! داداش ما خودمون هم قبول داریم که بعضی ها آبروی چادر رو بردند. اینم گفتم که گفته باشم.

نمی دونم٬ اومدم تولد امام رضا رو تبریک بگم٬ چه چیزا که نگفتم!!! دلم خونِ خواهر

خلاصه اصل مطلب اینه که مایی که حداقل هم جواره امام ع هستیم حرمتش رو نگه داریم و یک کمی انسان گونه زندگی کنیم. بدونیم از کجا آمده ایم٬ آمدنمان بهر چیست و به کجا می خواهیم برویم. فکر نکنیم که زندگی  فقط همینه که بخوریم و بپوشیم و درس بخونیم و تفریح کنیم و بمیریم و فنا بشیم. حالا باز اگه به مرگش فکر کنیم که خوبه٬ آدم می شیم. مساله اینجاست که هیچ کس به همین مردن فکر نمی کنه تا اینکه پاش برسه لب گور اون وقت می شه عابد و زاهد٬ تازه اونم اگه بشه!!! به بعد معنوی زندگی هم فکر کنیم که به خدا همین دانشمندان خارجه گونی به این نتیجه رسیدن که نصف آرامش انسان به خاطر دعاست.

کاش جامعه مون انقدر دین گریز نبود٬ به امید روزی که به اصل خودمون برگردیم.

سخنرانیم تموم شد. صلوات. چای هاتون رو میل کنید

التماس دعا

سفر نامه

سلام

بعد از چند وقت بالاخره اومدم. رفته بودم سفر٬ جاتون خالی بسیار عالی بود.

استانبول خیلی شهر قشنگی بود و شهر هزار مسجد٫ واقعا هر جای شهر رو نگاه می کردی پر بود از مسجد اما متاسفانه دولت حاکم چندان اهمیتی به اسلام نمی ده . از اون طرف تو مساجد پر بود از مسلمان و از اون طرف تو خیابون پر بود از دیسکو و رقص و آواز. جالب بود٬ هر کسی به هر شیوه ای که دوست داشت زندگی می کرد. می تونم بگم ۹۰٪ ایرانی هایی که می اومدن اونجا فقط به خاطر برداشتن حجاب و رقص و این چیزا بود. به خاطر اینکه حتی شده یک هفته اونطوری که دوست دارن زندگی کنن!!! حالا بد یا خوبش به خودشون مربوطه٬ به قول اون روحانی تو فیلم مارمولک بهشت که زورکی نمی شه. متاسفانه یا خوشبختانه تو ایران همه باید یک جور باشن باید یک جور فکر کنن و یک جور زندگی کنن!!! و یک عامل خیلی مهم واسه سفر به اینطور جاها می تونه همین باشه.استانبول کشوری که مثل ایران هیچی نداره و فقط درآمدش از توریست می چرخه٬اما ایران که همه چی داره٬ هم نفت و هم کلی آثار تاریخی چرا باید دفع توریست کنه اونجا واسه آب خوردن هم باید پول بدی٬ دیگه حساب کنید وقتی هفته ای ۳ میلیون توریست در تردد هستن چه ارزی رو به مملکت وارد می کنن. دولت هم هر کاری رو واسه جذب توریست انجام می ده٬ تو یک هفته ای که ما اونجا بودیم ۲ بار در منطقه ای که مرکز شهر و هتل هاست وسط خیابون کنسرت برگزار شد.

یک چیز جالب دیگه اینه که همه جا آدم رو می گشتند حتی تو فروشگاه و بازار٬ و اینکه بر سقف تمام مساجد اسم الله٬ محمد٬ ابابکر٬ عمر٬ عثمان٬ علی٬ حسن و حسین نوشته شده بود.

خلاصه شهر جالبی بود٬ همه چیز با هم و در کنار هم!!! استانبول پر بود از آثار تاریخی٬ خیلی قشنگ بود وقتی در توپکاپی عصای حضرت موسی و شمشیر حضرت محمد(ص) و درب و کلید و ناودان طلای اصلی کعبه رو دیدم. واقعا لحظات قشنگی بود. وسایلی در موزه هاش بود که روی هیچ کدومش نمی شد قیمت گذاشت. جواهرات گرانبها٬ تختهای جواهر کاری شده و کاخ های عظیم. ما برای دیدن فقط یک کاخ از صبح تا ظهر وقت گذاشتیم٬ اون وقت اونا در اون زمان چه حالی می کردن اونجا!!!

حالا شما یک سر به تخت جمشید و کاخ نیاوران و سعدآباد و اصفهان و اینطور جاها بزنید کاملا متوجه می شید که چه قدر خوب از آثار تاریخی مملکتمون مراقبت کردن و می تونستند چه قدر درآمد ازشون کسب کنند و نکردند!!!

به هر جهت به من که خیلی خوش گذشت و لذت بردم و از یک طرف ناراحت برای همین مسائلی که گفتم٬ چرا باید وقتی هنوز تو فرودگاهیم و از هواپیما تازه بیرون اومدیم نفهمی که کی ایرانی و کی نیست؟ و وقتی داریم سوار هواپیما می شیم بگن ای بابا بعد از یک هفته باز باید روسری سرمون کنیم و تا آخرین لحظه بی حجاب باشن و از فرصت استفاده کنن!!!

 

به خوبا سر می زنی مگه ما بدا دل نداریم

دلم گرفته ست این روزا شاید از خدا شاکی ام

نمی دونم هر چی هست موندم تو حکمتش که آخه چرا؟ دیگه کلافه ام

رفتم حرم٬ به قول حورایی از ۱۰۰ تا دیازپام بهتر بود

آروم شدم٬ خدا رو شکر می کنم که اینجا٬ تو مشهد زندگی می کنم .

می دونم قدرشو نمی دونم٬ اما همین هم غنیمته

۱:۳۰ تو راه بودم٬ راه رو بسته بودند از کوچه پس کوچه اویمدم برم که اونجا از خیابون اصلی شلوغ تر بود. کلی تو راه بودم. گفتم شاید نمی خواد من برم٬ اما بازم رفتم. حرم چراغونی بود و خیلی قشنگ شده بود.

یاد کربلا افتادم٬ راستی الان خدا می دونه چه قدر اونجا شلوغه.

از خودم خجالت می کشم که بگم می خوام برم٬ قبل رفتنم بهتر بودم. همه می رن که خوب بشن٬ من بدتر شدم!!!

شاید خدا هم مقصره! شاید هم من دارم تقصیر رو می اندازم گردن دیگران.

نمی دونم...

قصدم این بود بیام تولد امام حسین ع و حضرت ابوالفضل ع و امام سجاد ع رو تبریک بگم.

خیلی جالبه که تولد دو برادر عاشق و معشوق به فاصله ۱ روز است. دو برادری که سرنوشتشون به هم گره خورده...

من که در حدی نیستم که بخوام تبریک بگم بهشون٬ اما خوشحالم که به زمینیان افتخار حضور دادند.

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را٬ میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

التماس دعای مخصوص

درد و دل

سلام

خیلی وقت بود که سرم شلوغ بود و نبودم

خلاصه حالا که هستم از حضورم فیض ببرید٬ داشتم می گفتم: این چند وقت رفتم تهران و علی آباد کتول و گرمسار که همش واسه اسکیت بود. داوری لیگ و داوری المپیاد ایرانیان. داوری لیگ که خوب بود اما گرمسار!!!! واییییییی!!! خدا نیاره٬ افتضاح بود اصلا یکی نیست بگه شما که میزبانی بلد نیستید چرا قبول می کنید؟ جا قحطه؟ البته هم کوتاهی از فدراسیون بوده و هم از گرمسار...

خلاصه اونا که تموم شد٬ روز تولدم هم در گرمسار بودم!!! عجب تولدی. نشد جشن بگیرم!!! خب٬ انقدر که میزبانی شون عالی بود قبل از اینکه مسابقه تموم بشه ۲ ساعت قبلش برگشتم٬ چون نه بلیط بود دیگه و نه اگه مثلا ۱ ساعت بیشتر می خواستیم اونجا باشیم اصلا خودمون و چمدونمون رو می انداختند بیرون.

خلاصه تولد حضرت علی ع هم که تبریک نگفتم٬ اون موقع هم خانواده مشهد نبودند و من و بابام بودیم فقط که بازم نشد واسه روز پدر هم جشن بگیریم.

بعدش هم شهادت حضرت زینب رو تسلیت نگفتم. به نظر شما خوبه آدم اسم بچه ش رو بذاره زینب؟ چرا خوبه و چرا بده؟ به قید قرعه به نفرات برتر جوایزی اهدا خواهد شد.

دیگه اینکه با عرض معذرت واسه این مملکت متاسفم که لیاقت هرکول رو نداشتند. این مملکت لیاقت خوبی و قهرمان و پیشرفت رو نداره!!!

می گی چرا؟ واسه اینکه رضا زاده رو نفهمید٬ قدرشو ندونست٬ بهش نرسید و از بین بردش!!! بیچاره تو برنامه کولاک گریه می کرد٬ داشت از غصه می مرد٬ خیلی واسش ناراحت شدم٬ می گفت می خواستم ۳ طلای المپیک هم بگیرم اما نشد٬ اما سعی می کنم رضا زاده های زیادی تحویل بدم. همه چی مملکت شده سیاست و سیاست و سیاست. به نظرتون اگه پیشنهاد ترکیه رو قبول می کرد بهتر نبود؟ الان همه چی نداشت؟ اما نجیبی کرد و موند تو وطنش به عشق مردم!!! بعد مجبور شد واسه امرار معاش بره تبلیغ کنه تو دبی! که حالا احتمالا بده شده!!! شما که به قهرمان جهان نمی رسید٬ باید انتظار اینارو هم داشته باشید. ۱۰۰۰ تا وعده دادند اما کدومش عملی شده. با فوتبالیستی که هیچ تاجی به سرشون نزده قراردادهای آنچنانی می بندند اون وقت به رکورددار جهان نمی رسند و برکنارش می کنند به بهانه فشار خون و قند!!!

خدا به دادمون برسه با این مملکت بی در و پیکر!!! خلاصه حیفه!!! این همه استعداد رو یا در حا پرپر می کنن یا اینکه وقتی پرورشش دادن می دن دست غربی ها٬ خلاصه با این اوضاع من نباید توقع داشته باشم واسه اسکیت اونم اینجا کسی ما رو تحویل بگیره!!! با قهرمان جهانش چی کردن که با ما...

آدم دچار یاس فلسفی می شه!!! بعد با این کارا دعا می کنن امام زمان بیاد!!! ای طفلی امام زمان!!! که ما خیر سرمون شیعه هاش و منتظراش هستیم. معلومه که از بین ماها ۲ نفر یار هم در نمی یاد...

خدا خودش بهمون کمک کنه. به جای دعا واسه فلسطین و کمک به کشورهای دیگه بیایید از این به بعد  واسه خودمون دعا کنیم که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.

خداحافظ قهرمان

best wishes

 

امروز روز خوبی داشتم

خانم سروش بهم زنگ زد و واسه داوری المپیاد ایرانیان (اسکیت) ازم خواست که برم.

خیلی خوشحال شدم٬ امیدوارم اولین تجربه داوری کشوری خوبی داشته باشم و پله های ترقی رو یکی یکی تی بکشم.


 واسه آقای حورایی هم خوشحالم

اونم داره یکی یکی پله ها رو تی می کشه!!!

من که خیلی دوسش دارم٬ واقعا انسان خوبیه...

انشالله که همیشه موفق و موفق تر باشه


 فردا دارم می رم تهران

یک نوع سفر کاری

دعا کنید

 

هستی من روزت مبارک

سلام

هر چی دنبال متن گشتم که واسه این روز مناسب باشه چیزی پیدا نکردم

این جمله هم که دیگه خیلی تکراری شده: مادر روزت مبارک

اما گویا چیز دیگه ای بلد نیستم!!!

مادر کلمه پر مفهومیه!!! در اون رنج٬ خوشی٬ صبر٬ درد٬ طاقت٬ نجابت٬ گذشت٬ فداکاری٬ عشق٬ و محبت نهفته شده. مادر اگه نبود جهان نبود.

اینا همه حرفاییه که هممون بلدیم و پشت سر هم می تونیم واسه مادر صفت ردیف کنیم.

اما چند نفرمون واقعا حرمتش رو حفظ می کنیم٬ نمی دونم!!!

چند نفر اونطور که شایسته مقامش هست باهاش برخورد می کنیم؟ چند نفر اون رو واسه غذا پختن و جمع و جور کردن می خوایم٬ مثل کاری که یک کارگر هم می کنه!!! ببخشید اینطوری گفتم٬ اما کسی رو می شناسم که مادرش رو فقط واسه همین می خواد و یا شاید هم اینطور وانمود می کنه!!!

راستی واسه مامان ها و خانم هاتون هدیه روز زن٫ لوازم خونه نخرید٬ بر می گرده به همون قضیه که گفتم. مامان من که اگه واسش لوازم خونه و آشپزخانه بخریم٬ پخ پخ

خلاصه همه اینارو گفتم که آخرش بگم: ننه جان روزت مبارک خیلی i love you

الان می گن: بی ادب ننه چیه؟ بگو مامان. خب اشکالی نداره. مامان جونم عزیز دلم بازم روزت مبارک.

هیچ کدوم با هم فرقی نداره٬ همش مثل همه٬ لحن بیانش فرق می کنه که خب اینم خیلی مهمه که آدم حرفش رو چه جوری بزنه.

خلاصه بازم:

روزت مبارک ای زن٬ ای مظهر پاکی و آرامش٬ ای روح خدا٬ ای شادی بخش٬ ای مادر

 

 

 

نابغه تفنگ به دست

 
سلام٬ این متن رو تو یک سایت دیدم و چون خیلی قشنگ بود به مناسبت شهادت دکتر مصطفی چمران گذاشتم اینجا. این مرد یک انسان به تمام معنا بود٬ بدون هیچ چشم داشتی خدمت کرد و شهید شد.کسی که از امریکا با مدرک دکترا اون همه امکانات رو رها کرد و رفت به لبنان٬ کسی که می تونست بهترین زندگی رو به زعم ما داشته باشه٬ اما نخواست!!! واقعا نمی دونم این همه بزرگی رو از کجا آورده بود؟ این همه شرف و غیرت و انسانیت!!! سرتاسر زندگی ش برای من به افسانه می مونه!!! باور نمی کنم که بتونم یک لحظه مثل اون باشم. به هرحال روحش شاد. واسه شادی روحش فاتحه و صلوات یادت نره٬ و البته کمی انسانیت و دنبال کردن راه و آرمان هاش که از هم مهم تره و اصلا هدفش این بوده.
این متن هم گرچه کمی طولانی است٬ اما ارزش خوندن رو داره...
 
 
چندي پيش، «غاده چمران» همسر لبناني شهيد چمران، بخش‌هايي از زندگي مشترک خود با مصطفي چمران را بازگو نمود و اين اظهارات تحت عنوان کتاب «نيمه پنهان ماه» به چاپ رسيد.
آنچه مي‌خوانيد، بخش‌هايي از اين کتاب است: پدرم بين آفريقا و چين تجارت مي‌کرد و من فقط خرج مي‌کردم، هر طوري که مي‌خواستم. پاريس و لندن را خوب مي‌شناختم، چون همه لباس‌هايم را از آنجا مي‌خريد.
طي ديداري که به اصرار امام موسي صدر برگزار شد، ايشان به من گفت: «ما مؤسسه‌اي داريم براي نگهداري بچه هاي يتيم. فکر مي‌کنم کار در آنجا با روحيه شما سازگار باشد. من مي‌خواهم شما بيايي آنجا با چمران آشنا شوي» و تا قول رفتن به مؤسسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم.
يک شب در تنهايي همانطور که داشتم مي‌نوشتم، چشمم به يک نقاشي که در تقويمي‌چاپ شده بود، افتاد. يکي از نقاشي ها زمينه‌اي کاملا سياه داشت و وسط اين سياهي، شمع کوچکي مي‌سوخت که نورش در مقابل اين ظلمت، خيلي کوچک بود. زير نقاشي به عربي شاعرانه‌اي نوشته شده بود:
«من ممکن است نتوانم اين تاريکي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي‌دهم و کسي که دنبال نور است، اين نور هر چقدر کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».
آن شب، تحت تاثير اين شعر و نقّاشي خيلي گريه کردم.
هنوز پس از گذشت اين مدّت، نمي‌توانم نهايت حيرتم را در اوّلين برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصوير درک کنم. او کسي نبود جز «مصطفي چمران»... .
مصطفي لبخند به لب داشت و من خيلي جا خوردم، فکر مي‌کردم کسي که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او مي‌ترسند، بايد آدم قسي‌اي باشد، حتي مي‌ترسيدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگير کرد... .
مصطفي شروع کرد به خواندن نوشته‌هاي من، گفت: «هر چه نوشته‌ايد خوانده‌ام و دورادور با روحتان پرواز کرده‌ام» و اشک‌هايش سرازير شد... .
من با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بودم. حجاب درستي نداشتم و ... .
يادم هست در يکي از سفرهايي که به روستاها مي‌رفتيم، مصطفي در داخل ماشين هديه‌اي به من داد. اوّلين هديه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بوديم، خيلي خوشحال شدم و همانجا باز کردم ديدم روسري است. يک روسري قرمز با گل‌هاي درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شيريني گفت: «بچه‌ها دوست دارند شما را با روسري ببينند».
من مي‌دانستم بقيه افراد به مصطفي حمله مي‌کنند که شما چرا خانمي‌را که حجاب ندارد مي‌آوري مؤسّسه، ولي مصطفي خيلي سعي مي‌کرد ـ خودم متوجّه مي‌شدم ـ مرا به بچه‌ها نزديک کند. نگفت اين حجابش درست نيست، مثل ما نيست، فاميل و اقوام آنچناني دارد، اينها روي من تاثير گذاشت. او مرا مثل يک بچه کوچک قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد... .
آن روز همين که رسيد خانه (دو ماه از ازدواجشان گذشته بود) در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفي شروع کرد به خنديدن. مصطفي پرسيد «چرا مي‌خندي» و غاده که چشم‌هايش از خنده به اشک نشسته بود گفت «مصطفي تو کچلي ... من نمي‌دانستم!» مصطفي هم شروع کرد به خنديدن... .
...گفتند داماد بايد بيايد کادو بدهد به عروس. اين رسم ماست. داماد بايد انگشتر بدهد. من اصلا فکر اينجا را نکرده بودم. مصطفي وارد شد و يک کادو آورد، رفتم باز کردم ديدم شمع است. کادوي عقد، شمع آورده بود. متن زيبايي هم کنارش بود. سريع کادو را بردم قايم کردم. همه گفتند چي هست، گفتم «نمي‌توانم نشان بدهم» اگر مي‌فهميدند مي‌گفتند داماد ديوانه است. براي عروس کادو شمع آورده.
مادرم گفت: «حال شما را کجا مي‌خواهد ببرد؟ کجا خانه گرفته؟» گفتم: مي‌خواهم بروم مؤسسه با بچه‌ها » مادرم رفت آنجا را ديد، فقط يک اتاق بود با چند صندوق ميوه به جاي تخت ... .
مادرم يک هفته بيمارستان بستري بود ... مصطفي دست مادرم را مي‌بوسيد و اشک مي‌ريخت. مصطفي خيلي اشک مي‌ريخت. مادرم تعجب کرد. شرمنده شده بود از اين همه محبت.
روزي که مصطفي به خواستگاري ام آمد مامان به او گفت: «شما مي‌دانيد اين دختر که مي‌خواهيد با او ازدواج کنيد چطور دختري است؟ اين صبح‌ها که از خواب بلند مي‌شود هنوز رفته که صورتش را بشويد و مسواک بزند کسي تختش را مرتب کرده ليوان شيرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده کرده‌اند. شما نمي‌توانيد با مثل اين دختر زندگي کنيد، نمي‌توانيد برايش مستخدم بياوريد اينطور که در خانه‌اش هست». مصطفي خيلي آرام اينها را گوش داد و گفت: «من نمي‌توانم برايش مستخدم بياورم، اما قول مي‌دهم تا زنده‌ام، وقتي بيدار شد، تختش را مرتب کنم و ليوان شير و قهوه را روي سيني بياورم دم تخت» و تا شهيد شد، اينطور بود. حتي وقت‌هايي که در خانه نبوديم در اهواز در جبهه اصرار مي‌کرد خودش تخت را مرتب کند. مي‌رفت شير مي‌آورد خودش قهوه نمي‌خورد ولي مي‌دانست ما لبناني‌ها عادت داريم، درست مي‌کرد.
... من گاهي به نظرم مي‌آمد مصطفي سعه‌اي دارد که مي‌تواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختي‌هاي زندگي مشترکمان در مدرسه جبل عامل را.
خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد يتيم ... يادم هست اولين عيد بعد از ازدواجمان ( که لبناني‌ها رسم دارند و دور هم جمع مي‌شوند ) مصطفي مؤسسه ماند نيامد خانه پدرم. آن شب از او پرسيدم؛ «دوست دارم بدانم چرا نيامديد خانه پدرم» مصطفي گفت، الان عيد است خيلي از بچه‌ها رفته‌اند پيش خانواده‌هايشان اينها که رفته‌اند وقتي برگردند براي اين دويست، سيصد نفري که در مدرسه مانده‌اند تعريف مي‌کنند که چنين و چنان. من بايد بمانم با اين بچه‌ها ناهار بخورم سرگرمشان کنم که اينها هم چيزي براي تعريف کردن داشته باشند». گفتم: «خوب چرا مامان برايمان غذا فرستاد نخورديد؟ و نان و پنير و چاي خورديد» گفت: «اين غذاي مدرسه نيست». گفتم: «شما دير آمديد بچه‌ها نمي‌ديدند شما چي خورده‌ايد» اشکش جاري شد گفت: «خدا که مي‌بيند».
                              
...آخرين نامه مصطفي را باز کرد و شروع به خواندن کرد: «من در ايران هستم ولي قلبم با تو در جنوب است در مؤسسه در صور. من با تو احساس مي‌کنم فرياد مي‌زنم مي‌سوزم و با تو مي‌دوم زير بمباران و آتش. من احساس مي‌کنم با تو به سوي مرگ ميروم، به سوي شهادت؛ به سوي لقاي خدا با کرامت. من احساس مي‌کنم هر لحظه با تو هستم حتي هنگام شهادت. حتي روز آخر در مقابل خدا. وقتي مصيبت روي وجود شما سيطره مي‌کند، دستتان را روي دستم بگيريد و احساس کنيد که وجودتان در وجودم ذوب مي‌شود. عشق را در وجودتان بپذيريد. دست عشق را بگيريد. عشق که مصيبت را به لذت تبديل مي‌کند مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...».
حتي حاضر نبود کولر روشن کند. اهواز خيلي گرم بود و پاي مصطفي توي گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون مي‌آمد اما مي‌گفت، «چطور کولر روشن کنم وقتي بچه‌ها در جبهه زير گرما مي‌جنگند».
غاده اگر مي‌دانست مصطفي اين کارها را مي‌کند، عقب نمي‌ماند، اهواز مي‌ماند و اينقدر به خودش سخت مي‌گيرد هيچ وقت دعا نمي‌کرد زخمي‌ بشود و تير به پايش بخورد. هر کس مي‌آمد مصطفي مي‌خنديد و مي‌گفت: «غاده دعا کرده من تير بخورم و ديگر بنشينم سر جايم».
قرار نبود برگردد... من امشب براي شما برگشته‌ام
- نه مصطفي تو هيچ وقت به خاطر من برنگشته‌اي براي کارت آمدي
- امشب بر گشتم به خاطر شما از احمد سعيدي بپرس من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم هواپيما نبود. تو مي‌داني من در همه عمرم از هواپيماي خصوصي استفاده نکرده‌ام ولي امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپيماي خصوصي آمدم که اينجا باشم... .
وارد اتاق شدم ديدم مصطفي روي تخت دراز کشيده فکر کردم خواب است او را بوسيدم. مصطفي روي بعضي چيزها حساسيت داشت يک روز که آمدم دمپايي‌هايش را بگذارم جلوي پايش خيلي ناراحت شد دويد دو زانو شد و دست‌هايم را بوسيد... آن شب خيلي تعجب کردم که وقتي حتي پايش را بوسيدم تکان نخورد احساس کردم بيدار است اما چيزي نمي‌گويد چشم‌هايش را بسته بود... و گفت: «من فردا شهيد مي‌شوم» ... ولي من مي‌خواهم شما رضايت بدهيد اگر رضايت ندهيد شهيد نمي‌شوم ... من فردا از اينجا مي‌روم و مي‌خواهم با رضايت کامل شما باشد... آخر رضايتم را گرفت ... . نگاهش کردم گفتم : «يعني فردا که بروي ديگر تو را نمي‌بينم؟» مصطفي گفت :«نه»
غاده در صورتش دقيق شد و بعد چشمهايش را بست و گفت: «بايد ياد بگيرم، تمرين کنم چطور صورتت را با چشم بسته ببينم» . يقين پيدا کردم که مصطفي امروز اگر برود ديگر بر نمي‌گردد. دويدم و کلت کوچکم را بر داشتم آمدم پايين. نيتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود ... مصطفي در اتاق نبود... .
...بعد بچه‌ها آمدند که ما را ببرند بيمارستان گفتند دکتر زخمي‌ شده، من بيمارستان را مي‌شناختم وارد حياط که شديم من دور زدم رفتم طرف سردخانه. مي‌دانستم که مصطفي شهيد شده و در سردخانه است زخمي ‌نيست.
من آگاه بودم که مصطفي ديگر تمام شد... .
احساس مي‌کردم خدا خطرات زيادي رفع کرد به خاطر مرد صالحي که يک روز قدم زد در اين سرزمين به خلوص ... مصطفي ظاهر زندگيش همه سختي بود. واقعا توي درد بود مصطفي. خيلي اذيت شد. شب‌ها گريه مي‌کرد راه مي‌رفت ..بيدار مي‌ماند ..آن لحظه در سردخانه وقتي ديدم مصطفي با آن سکينه خاطر خوابيده، آرامش گرفتم.
چون ما در تهران خانه نداشتيم، در مسجد محل، محله بچگي‌اش غسلش داده بودند و او با آرامش خوابيده بود من سرم را روي سينه‌اش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم ... .
... تا ظهر مراسم تمام شد و مصطفي را خاک کردند. آن شب بايد تنها برمي‌گشتم آن لحظه احساس کردم که مصطفي واقعا تمام شد... . بعد از شهادت مصطفي از خانه بيرون آمدم چون مال دولت بود هيچ چيز جز لباس تنم نداشتم ... .
... هر شب را يکجا مي‌خوابيدم و بيشتر در بهشت زهرا کنار قبر مصطفي ... .
از لبنان که آمديم هرچه داشتيم گذاشتيم براي مدرسه و در ايران هم که هيچ ... .
مي‌گفت دوست دارم از دنيا بروم و هيچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر اين را هم يکجور نداشته باشم بهتر است ... .
خدايا من از تو يک چيز مي‌خواهم با همه اخلاصم که محافظ غاده باش و در خلا تنهايش نگذار! من مي‌خواهم که بعد از مرگ او را ببينم در پرواز. خدايا! مي‌خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و مي‌خواهم به من فکر کند مثل گلي زيبا که در راه زندگي و کمال پيدا کرد و او بايد در اين راه بالا و بالاتر برود. مي‌خواهم غاده به من فکر کند، مثل يک شمع مسکين و کوچک که سوخت در تاريکي تا مرد و او از نورش بهره برد براي مدتي بس کوتاه.
مي‌خواهم او به من فکر کند، مثل يک نسيم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوي کلمه بي‌نهايت .
 
 
                                         
 
 
 

 

السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده

... و لها جلال لیس فوق جلالها الا جلال الله جلّ جلاله و لها نوال لیس فوق نوالها الا نوال الله عمّ نواله

و فاطمه- سلام الله علیها-را جلال و جبروت و عظمتی است كه در ورای او، هیچ جلالی نیست، مگر جلال خداوند- جل جلاله - و هم او را بخشش و عطا و كرمی است كه در ورای او هیچ نوال و كرامتی نیست، مگر نوال خداوند-عم نواله.

آسمان، این شب ها كه می رسد، عجیب بی قراری می كند و زمین، داغ دلش تازه می شود و زخم شرمش، سر باز می كند. ملكوتیان حق دارند سر بر دیوار عرش بگذارند و های های گریه كنند. و تنها خداست كه می تواند، تسلای دل علی باشد.

ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گریه اختیار كند و ستارگان چه كنند، اگر سر بر شانه یكدیگر نگذارند و مصیبت را زبان نگیرند.

آن خانه نمی دانم آن شب به چه قدرتی بر پای ایستاده بود. آن مدینه چه مدینه ای بود كه چنین مصیبتی را تاب آورد و در هم نشكست. آن چه قبرستانی بود كه سرچشمه عصمت را در خویش فرو برد و دم بر نیاورد. آن چه خاكی بود كه به خود جرأت داد، فاطمه را از علی جدا كند؟

چرا آن خانه بر جای ماند؟ چرا مدینه ویران نشد؟ چرا آسمان در خود نپیچید؟ چرا بغض زمین نتركید؟ چرا عالم فرو نریخت؟

گفته اند در عاشورا وقتی زخم در جان خورشید نشست و زمین، پیكر مبارك حسین را بر خویش قطعه قطعه دید، به لرزه درآمد و آسمان تیره و تار شد و غبار خشم خداوند از جای جنبید. در آنجا سجاد - سلام الله علیه- دست بر زمین كوفت و زمین را به آرامش خواند، سر به آسمان برداشت و آسمان را دعوت به سكوت كرد.

آسمان و زمین هر دو، تنها در اجابت فرمان امام خویش آرام گرفتند، دندان بر جگر نهادند، خون به لب آوردند، ولی دم نزدند. مویه كردند، ولی فغان نكردند. در خویش شكستند و گریستند، اما ضجه نزدند.

چه رازی بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نریخت، مدینه زیر و زبر نشد، عمود خیمه آسمان نشكست و زمین، متلاشی نگشت؟ آفرینش این تحمل را از كجا آورده بود؟

مگر نه زهرا، والاترین محبوبه خداوند بود و خدا به بهانه وصلتش فرموده بود: احبّ النساء الی . مگر نه فاطمه، محور كسا بود و بقیه وابستگان او؟ پیامبر پدر او بود و علی، همسر او و حسنین فرزندان او؟- سلام الله علیهم اجمعین- هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها .

مگر نه رضای خداوند در گرو رضایت مرضیه بود و غضب خداوند در گرو خشم او؟ مگر نه صدیقه كبری راز آفرینش زن بود و بهانه خلقت نسوان؟ مگر نه فاطمه شبیه ترین بود به رسول خدا؟ ما رأیت احداً كان اشبه كلاماً و حدیثاً من فاطمة برسول الله صلی الله علیه وآله وسلم .

مگر نه فاطمه، آخرین مشایع و اولین مستقبل پیامبر بود؟ مگر نه فاطمه راست گوترین موجودات بود پس از رسول خدا؟ مگر نه فاطمه، پاره جگر پیامبر بود و عزیز مسلم خداوند جل و علا؟ مگر نه... .

چه رازی بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نریخت، مدینه زیر و زبر نشد، عمود خیمه آسمان نشكست و زمین متلاشی نگشت؟
آفرینش این تحمل را از كجا آورده بود؟

كسی هست در خانه فاطمه پس از او كه شاید این راز سر به مهر، به دست های او گشوده شود؛ او اسماء، محرم اسرار فاطمه است. از او بپرسید، شاید پاسخ بگوید.

بگوید كه: آری حسنین سر به پای مادر نهاده بودند و پایه های عرش را ضجه های خویش می لرزاندند. زینب و ام كلثوم، كائنات را با موهای خویش پریشان می كردند.

چروك بر پیشانی آسمان افتاده بود، زمین از درد به خود می پیچید، ناله های فرشتگان، داغ پیامبر را دوچندان می كرد. ولی چه بود آنچه آفرینش را بر پای نگاه می داشت؟

در آن شب تغسیل ماه، من دیدم كه علی در مأمن تاریكی، سر بر دیوار خانه فاطمه، سر بر محور آفرینش، سر بر عمود آسمان نهاده بود و زار زار می گریست .

اگر در عاشورا، سجاد ـ علیه السلام ـ مشت بر زمین كوفت و آسمان را به آرامش خواند، در آن شب، علی سر بر دیوار كائنات، ملتقای زمین و آسمان، محور آفرینش می سایید و با وجود بی قرار خویش همه را به آرامش می خواند.

مظلومیت آنچنان بر وجود تو سایه افكنده است كه یادت، بی اراده و ناگزیر، آتش بر خرمن وجود می افكند و خاطره ات، بغض را در گلو می شكند.

در آن خانه كوچك، رازی به وسعت تاریخ نهفته است. چنان مظلومیتی بر آن خانه كوچك سایه افكنده و چنان زخمی بر آن جگر تاریخ نشسته است كه هیچ حادثه ای نمی تواند دل های شیعیان، طواف كنندگان آن حرم خداوند را مسرور كند.

آری، آن مظلومیت نیلی كه بر چهره تو نشسته بود، نمی گذارد كه لبخند بر چهره نه تشیع و نه اسلام، كه حتی انسانیت پس از تو بنشیند. 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

منبع: یادداشتی از سید مهدی شجاعی

لحظه ای با او

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من

حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي

يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه

شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.


وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم

چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو

خيلي مشغول بودي.

يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي

جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.

خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و

در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.

تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اون همه کارهاي مختلف گمان مي کنم

که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار

هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي

که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي

و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.

بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون

را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت

زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر

نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را

کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛

و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي.

بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي

و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در

کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش

را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان

دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.


خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم

منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم

به من وقت بدهي.


آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،

مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...


دوست و دوستدارت:خدا

بسه دیگه لاف زدن

 شرمنده تونیم شهدا"، قافیه شد تو شعر ما

ردیف شعرمون همش" "چی‌کار کردیم بعد شما؟!"

هرچی شما خاکی بودین، ساده و افلاکی بودین

دادیم شمارو بِکِشَن، با قُپِّه‌ها، درجه‌ها

کوچیک بودیدم، حقیر بودیم، دادیم بزرگتون کنن

عکساتونو چاپ بزنن، رو پسترا و بنرا

این چاه اگه آبم داره، واسه‌ی ما خوب نون داره

چوب حراجتون زدیم، تو میدونا، خیابونا

آی خونه‌دار و بچه‌دار، زنبیل و بردار و بیار

پلاک و استخوان داریم، تحفه‌ی راه کربلا

پلاک و استخوان داریم، یک عالمه جوون داریم

شهری تو آسمون داریم، پاشین بیاین دُکّونِ ما

 گردنمون که کج میشه، غرورمون فلج میشه

کی می‌دونه راست یا دروغ؟ شرمنده تونیم شهدا

گاهی یک‌سال آزگار، سراغتون نمی‌آییم

گاهی می‌گیم مارش بزنن، با تاج گل می‌یایم ادا

چندوقت یکبار لباستون، تو تنمون زار می‌زنه

وبال چفیتون می‌شیم، همایشا، نمایشا

جنگل مولایی شده، شهرمون از دوز و دغل

هرکی به فکر خودشه، سواره‌ها، پیاده‌ها

چی‌کار کردیم بعد شما؟، به عقل جِنَّم نمي[آ]مد!

سکه زدیم به نامتون، اما تو بازار رِبا

خلوص نیت نداریم، ما حاج همت نداریم

همش داریم بیرون می‌دیم، فوق لیسانس و دکترا

دکترامو می‌گن شما، بچه‌رو دِپرس می‌کنید

دادیم که حذفتون کنن، از قصه‌ها، سانسورچیا

بچه‌هامون بچه‌هاتون، بنگی شدن، رنگی شدن

رومی شدن زنگی شدن، شرمنده‌ایم رومون سیا

من چی‌بگم آخر شعر، جون و دلم آتیش گرفت

شهید کشی بسه دیگه، جون امام وشهدا

 

 

یکی از دوستام که دیده بوده از شهدا نوشتم و آهنگ بلاگم رو عوض کردم بهم گفته بود: چی شده که اینطوری شده و خلاصه مضمون حرفش این بود که رفتم تو خط رهبری و جناح راست و اینا...

من که اصلا نمی دونم جناح راست و چپ چیه٬ اصلا به من چه که بدونم!!! سیاسی هم نیستم اینم که از شهدا دو تا مطلب گذاشتم و آهنگ بلاگم هم با این مضمونه واسه اینه که اونارو دوست دارم  و کارشون ارزشمند بوده . همین و دیگر هیچ!!!

وگرنه سیاست همش نون دونی و بسیار کثیف و تنها چیزی که نداره اسلامه!!!

خلاصه ما وابسته به هیچ جناحی نیستیم٬ جز اسلام ناب که این دوره زمونه پیدا نمیشه. تو اگه رسیده ای ما رو خبر کن.

شرمنده تونیم شهدا"، قافیه شد تو شعر ما

                                  

سلام

دوست داشتم واسه آزادی خرمشهر ی چیزی بنویسم ولی نشد٬ که برمی گرده به تنبلیم .

می خواستم بگم که هنوز کسانی هستند که به خون شهیدان احترام می ذارن٬ نه که من خیلی احترام می ذارم!!!  اما به هر حال سعی می کنم که بذارم و واسشون ارزش قائلم٬ دبیرستان که بودم بچه ها واسه کنکور همش اعتراض می کردن که چرا این همه سهمیه واسه شهدا و جانباز و اینا هست؟ خب کسی که جونش رو داده که من و تو زنده باشیم٬ اونم در جوونی زمانی که کلی آرزو داشته٬ از خواسته هاش گذشته در حالی که می تونسته جور دیگه زندگی کنه٬ در نعمت غرق بشه و بگه به من چه که جنگه٬ مثل خیلی از آدمای دیگه!!! الان نباید ما انقدر راحت اون همه فداکاری رو زیر سوال ببریم.

خودمون رو بذاریم جای بچه اون٬ وقتی که از بچه گی محبت پدر ندیده٬ همیشه حسرت اینو داشته که یکی رو بابا صدا بزنه٬ همیشه دوست داشته با باباش بره پارک٬ دستشو بگیره و  خودشو واسه اون لوس کنه. اما هیچ وقت نتونسته این نیازهاشو برآورده کنه٬ اون وقت این سهمیه شاید کمترین کاری باشه که می شه واسشون انجام داد٬ یا هر امکانات دیگه که بهشون می دن. پس خوبه که انقدر خودخواهانه با این قضیه برخورد نکنیم .

 

اینم بگم که شهیدا و در واقع اونایی که جنگیدن نمی دونستن ی روزی اینجوری باهاشون برخورد می شه٬ نمی دونستن که ی روزی ایران انیجوری می شه٬ مملکت به این وضع می افته٬ و اگه می دونستن شاید ی کاره دیگه می کردن!!! شاید هم  همین کاری رو می کردن که همون موقع انجام دادن. شاید اون موقع فقط به این فکر می کردن که کشورشون رو نجات بدن و نذارن عراقی ها خانوادشون رو مورد حمله قرار بدن.

به هر حال با هر نیتی که رفتن٬ عمل شون قابل تحسین بوده٬ بماند که بعضی ها اون موقع هم واسه ریا و منافعشون رفتن٬ و فقط از دور ی دستی داشتن که الان بیان و ادعا کنن که آره ما واسه شما جنگیدیم و ...

البته اونایی که خالصانه جنگیدن هیچ ادعایی  ندارن٬ جز احترام٬ جز اینکه خون شهیدان رو لگدمال نکنیم٬ جز اینکه حداقل مسئولین یک کمی هم به فکر اونا و خانوادشون باشن٬ حداقل هزینه درمانشون رو بدن و...

دبیرستان که بودم معلم ادبیاتمون جانباز بود٬ فوق العاده انسان خوبی بود٬ عالی بود٬ هر چی بگم کم گفتم!!! اون می گفت من دانشجو بودم و به زور ما رو بردن جبهه٬ اما وقتی هم که پام قطع شد٬ همه گفتند برو و از امکاناتش استفاده کن اما من نرفتم. می خوام بگم از این آدما کم نیستند!!!

خیلی حرف زدم٬ و البته هر چی بگم کم گفتم٬ گرچه چیز زیادی هم بلد نیستم٬ اما دوست دارم بعضی از افراد انقدر سنگدلانه به شهدا و جانبازان نگاه نکن...

 

                        

                                                     التماس دعا

خدا کند که بیایی

گفتم كه: روى خوبت از من چرا نهانست؟
گفتا: تو خود حجابى ورنه رخم عيانست
گفتم: مرا غم تو، خوشتر ز شادمانى
گفتا كه: در ره ما، غم نيز شادمانست!
گفتم: فراق تا كى؟ گفتا كه: تا توهستى
گفتم: نفس همين ست، گفتا: سخن همانست
گفتم كه: حاجتى هست، گفتا: بخواه از ما!
گفتم: غمم بيفزا، گفتا كه: رايگانست!
گفتم: ز فيض بپذير اين نيم جان كه دارم

 گفتا: نگاه دارش، غمخانه‏ى تو، جانست

بازم ی جمعه دیگه گذشت و نیامد!!! حتما که تقصیر من و توست٬ حتما خوب میزبانی نیستیم...

از خیلی وقت پیش دوست داشتم یا یک ختم صلوات یا ختم قرآن بذارم تو بلاگم٬ امروز خدا رو شکر قسمت شد و می خوام ازتون خواهش کنم هر کسی که دوست داره شرکت کنه و به نیت امام زمان (عج) هر چند تا که خواست صلوات بفرسته٬ فقط زیاد بفرستید که ۱۲۰۰۰ تا بشه حالا هر کسی خواست شرکت کنه لطفا تو کامنت ها اعلام کنه و بگه من اسمش رو بنویسم. ممنون

آسمان مال من است
درد و دل ساده
ملوس
پیشامد ۲۰۰ تا
توسکا
دلتنگ
الهه ۱۰۰۰ تا
یک زمینی برای آسمانی ها
مولود
آقای ایکس ۱۰۰تا
بیتا سالک
عبدالله
محتاج دعا ۲۰۰ تا
مهدی/ حیرت نامه ۱۰۰ تا
سمیرا ۲۰۰ تا
هم ولایتی ۲۰۰ تا
z ۲۰۰ تا
ایمان ۲۰۰ تا
یه بیقرار ۲۰۰ تا

 
 
... ۱۰۰تا
صالح ۵۰۰ تا
متولد ماه مهر ۱۰۰ تا
الهه ۱۰۰۰ تا
صبا ۲۰۰ تا
الهه ۱۰۰۰ تا
طاهره ۱۴۰۰ تا
 
 
 
 
 


داستانک ها

دختر با ظاهري ساده و نه مذهبي در حال عبور كردن از خيابان بود پسري از پياده رو داد زد سيبيييلو چطوري؟ دختز كاملا خونسرد تبسمي كرد و جواب داد وقتي تو زير ابرو بر مي داري من سيبيل مي زارم تا اين جامعه يه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و چيزي نگفت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.
او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش هاش قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد:  اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كندبرويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتانرا بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم .
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد.

 آنها خالص ترين الماس ها بودند.
مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

 

 

منبع: www.alivaram.com

 

 

 

 

 

 

 

زینب جان تولدت مبارک

امشب ولادت حضرت زینب است.

ولادت بانویی که خیلی دوسش دارم٬ زیاد بلد نییستم در وصفش بگم .

فقط دوست داشتم از اینجا به همه کسایی که دوسش دارن و دوست دارن ذره ای از ویژگی های اون رو داشته باشم تبریک بگم.

می دونید زینب یعنی زینت پدر ٬ و الحق والانصاف که خوب زینتی بود برای پدر و خوب یار و یاوری برای تنهاییهایش و چه خوب پرستاری برای فرزندان علی٬ و چه خوب خواهری٬ و چه یگانه زنی.

تا زینب بود ٬ حسین غمی نداشت٬ و همه امور به دست او بود. اگر زینب نبود الان ما از کربلا چیزی نمی دونستیم ٬ اگه قدرت او نبود و اونطوری جلو دشمن نمی ایستاد و از اسلام دفاع نمی کرد٬ دیگه کسی نمی دونست عاشورا چیه!!! و کسی نمی دونست امام حسین ع واسه چی جنگیدند؟

یاد ی شعر افتادم که بک گراند گوشیم هم کرده بودمش ی مدتی: کربلا در کربلا می ماند اگر زینب بود

خلاصه خوب بانویی است زینب٬ و کاش ذره ای زینبی باشیم ٬ تا دیگه انقدر غصه نداشته باشیم و همه چی رو به خدا بسپاریم و باور کنیم که اون مواظبمون و الکی غصه نخوریم...

خب٬ انشالله که روز خوبی رو گذرونده باشید و بنده رو هم در دعاهاتون فراموش نکرده باشید٬ البته حالا اگه فراموش کردید اشکال نداره٬ می تونید جبران کنید هر وقت دعا کنید به ما می رسه. پس یادت نره هااااااااااااا

التماس دعا